نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
! آرين کوچولو

! آرين کوچولو


ايول .. اينجا چه با کلاس شده .... بعد از ۱ سال می خوام بنويسم .. تو اين ۱ سال يه پيان جديد هم داشتم ...  ۱ ماه پيش .. از سووووورن .... شايدم رفتم ميهن بلاگ .... فعلا ..




تا اطلاع ثانوی !!!!!

تا اطلاع ثانوی !




اين پست به يه سری علت پاک شد !


خوووب ...

نمی دونم هنوز کسی اينجا سر می زنه ؟! يا نه ؟

فکر کنم يه ماهی باشه که هيچی ننوشتم !

الانم که دارم می نويسم .. دارم از حال می رم !

آخه تو دو روز E پيش ۴ تا آمپول زدم !  کوه هم دکتر گفت اصلا نرم ... تو اردو E يه هفته ای هم که ...و...و...و...و... رفتيم تهوع و .... الانم ۱۰۰۰۰ تا قرص و دارو دارم که ۹۹۹۹ تاش خواب آور E  !!!!

بگذريم ... چند تا از ديالوگهای اردو رو بخونيد ... يکم بخنديم ! ...

۱-

- حميد پاشو نماز E . نماز صبحت رو خوندی ؟

حميد : يه ذره خوندم ... يکميش مونده !

۲ -

آرری : آقا چرا همه حالشون به هم خورد به جز شما ؟

سون : آخه شما ها ناف ننه ايد !!!!!! 

۳ : (تو بيمارستان رشت)

پرستار تو بيمارستان : شما براريد ؟‌(شما برادريد -توضيخ مترجم !)

امير : نه !

پرستار تو بيمارستان : شما با اونايی که ديروز اومده بودن برار بوديد ؟

مير : نه !

پرستار تو بيمارستان : اه ... حيف شد .....

(حالا ما چه شباهتی داشتيم که يارو گير داده بود برادريم ..... !!!!!!!؟)

۴ - (تو اردبيل)

سون : آقا تا رود خونه چقدر مونده ؟

يه آقای تُرک : ۱۰ دقيقه !

سون : به ماشين ۱۰ دقيقه يا پياده ؟

يه آقای تُرک : فرگی نمکنه (فرقی نمکنه) فقط ۱۰ دقيقه ست !!!

۵ - تو مدرسه تو اردبيل ... بچه ها قايم موشک بازی کردند ... حالا شما برداشت سرايدار رو گوش کنيد !!!‌:

سرايدار مدرسه اردبيل :(با لهجه ترکی بخونيد !)  يه دذد اومد .. برقا رو قطع کرد پريد تو پشت بوم ... تا منو ديد سری برقا رو وصل کرد ... حالا خونه ی همسايه بقلی عروسيه ... اونجام که بی ناموسی !!!!!!!! ... فکر می کنن بچه های من رفتن ديد بزنن !!!!!!!

...

راستی ... ۱۵ مهر..... هيچ کس می دونه چه روزيه ؟! .... يه مطلب دارم واسه ۱۵ مهر می نويسم .... اگه پارسال يادتون باشه .....

البته اگر هنوز کسی اين بلاگ رو بخونه !

 

 




http://shayan-noise.persianblog.ir

فعلا ..... تا بعد که آپديت کنم !




با اين تریپ بعضی از نويسنده ها خيلی خوشم مياد که به يه سری کلمه گير ميدن .... بعد هی از اونا استفاده می کنن ... يه سی معنی "خاص" هم به اون کلمه ها می دن و .... يه ادبيات خاصی واسه خودشون درس می کنن ... مثل پاؤلو کوييلو ... يا آنتوان دو سنت اگزپری (شازده کوچولو) ....

...اون کلمه هايی که می گم ... که معنی خيلی خاص و دقيق و معلومی دارن اينان ...

عشق

عقل

روح

نفس

جسم

مکتوب

افسانه ی شخصی

زبانی که همه ی موجودات با آن صحبت می کنند

قادر مطلق

آدم بزرگا !

نشانه ها

زيبايی

نگاه کردن

ديدن

گوش کردن

شنيدن

!

البته همه ش هم از کوييلو ... يا آنتوان دو سنت اگزپری نيست ... سی ٫ چهل درصدش ماله خودم و ”يکی از دوستامه“

 

 

 




حسش اصلا نيست !

.. می دونی !؟ .. اصلا حس هيچ کاری نيست .... با اين که ۳ وعده ست که به جز يه ليوان آب طالبی و سمبوسه ولی حس غذا خوردن ... (تازه تنهايی ) نيست ... حس کلاس بسکتبالم نيست ... چه برسه به کلاس زبان!!!! ... همون تا می رسی خونه کنسلش می کنی ... تلويزيون هم يا مسابقه ست يا سريال چرت ... پس حس اونم نيست .... بازی با کامپيوتر هم که نيست .. آخه بازی باحال نيست .... همش يا تریپ The Sims که خاله بازی ديجيتاله .... يا ماشين و فوتبال و NBA و ... ست که مسخرست ...بازی فکری(ادونچور) و استراتاژيک هم که ديگه اصلا حسش نيست .... کتاب هم ... حسش خيلی کمه ... مخصوصا کتاب علمی .... تازه ... سرويس خوابم رو عوض کردم ... اتااقم از اون روز به هم ريختست .... ولی حس تميز کردنش نيست .. با اين که فردا يه عالمه مهمون داريم ....  ... حس برنامه نوشتن با Delphiهم نيست ... حتی اگه برنامه شبيه سازی يه چيز فيزيکی ... حتی با تمام خستگی حس خوابيدن هم نيست .. دوستان هم ۲و۳ روزه که آن نميشم .. پس حس ياه. مسنجر هم نيست ...  ...واااااااااااااااااااااای ... تلفن زنگ زد ... بالاخره يه کار پيدا شد که حسش هست ... حرف زدن ... يا شايد بهتر باشه بگم گوش دادن به حرف ...... البته دقت کن ... حرف زدن با صحبت کردن و چرت و پرت گفتن فرق می کنه ... ! پس به خاطر همينه که حس آپ زدن بلاگ .. يا گوش دادن به آهنگ ملايم !  از Toni Braxonمثل unbrake my heartيا spanish gitar يا آهنگای اين تریپی هست .. آخه اين کارا .. يه جورايی ... شبيه حرف زدنه و البته .. حس فردا اردو رفتن با مدرسه هست ... حتی اگه ساعت ۳ بايد برم فرودگاه و ... احتمالا ۵و۶ صبح می رسم خونه ... !




اه .... آدم نخواد بزرگ شه بايد کی رو ببينه ؟!
... بذار کاملش رو بگم .... امروز رفتم کلاس بسکت ..... مربّی صدام کرد ....
گفت :(( آرين چرا لباس تيم رو نپوشيدی ؟! ))
گفتم کثيف شده بود ...امروز که تمرين بود ... بازی هم نداشتيم .... اين يکی رو پوشيدم  ...
گفت از هفته  ديگه نپوشش .. يعنی دیگه تو تیم نيستی ..
کف کردم .... گفتم چرا ؟! ... مگه چه اشتباهی کردم !؟  
گفت پير شدی و بهم خنديد !
گفتم يعنی چی ؟! (با حالت  رنگ پريده ! )  
گفت امسال ميشه 14 ساله و تو تيم  نونهالان هم از 14 سال بيشتر باشی ... گير ميدن ... و چون واسه مسبقات شناسنامه رو نیگا ميکنن .. نميشه ! ... برايه تيم  نجوانان زيادی کوچيکی !  چون تا 17 ساله ها رو ميشه گذاشت واسه نوجوانان ...و تو خيلی از اونا کوچيکتری... همون 17 ساله ها رو ميزارم ! .....

اه .... آدم نخواد بزرگ شه بايد کی رو ببينه ؟!

از اين مونده از اون رونده ! يا يه چيز تو همين مايه ها !

حالا تا ۱۷ سالگی بايد برم کلاس ... ولی تو هيچ تيمی نيستم .... حتی تيم سگهای گشنه !


... بابا آرين رابن زد ... خودم !




۱- يکی از دوستان که نخواست نامش فاش شود ... به علت سنگينی بيش از حد (داشتن دنبه بيش از حد‌!) پايش در مايه های شکستن است و آتل به پايش بسته !  (دنبه ها به پاش فشار آورده و پاش داغون شده‌!)

بله من يک ٫ دقيقنچی هم به همراه دارم!

دقيقاً چی به همراه داری ؟!

بله !

بله ، چی !؟

نه ، دقيقنچی !

اين چيزی که من ميخوام بدونم .

عرز کردم دقيقنچی.

دقيقاً چی ؟!

بله !

بله و چی ؟!

بله همراهمه !

چی همراهته ؟!

دقيقنچی ، دقيقنچی چيزيه که همراهمه !

من ، کيه ؟

بله !

برو بابا ...

تق تق ....




امروز از رو بيکاری پاشدم با اتوبوس رفتم پارک طالقانی بسکتبال و اينا ....

به ۵ تا نتيجه مهم رسيدم ...

۱- اتوبوس دقيقا مثل يه شير ۱ طرفه عمل می کنه ... يعنی فقط آدما سوارش می شن و ازش هيچ کس به جز خودم !!!! پياده نمی شه !

۲- اين خواهر برادره که اومده بودن با من بازی می کردن ... خونشون تو همين خزر ۳ تا کوچه پايين تر از ما E !

۳- اين مغازهه سر خزر که بسته شده ! به خاطر اينه که صاحب مغازه يه نفر ۲۸ ساله رو کشته و انداخته تو رود خونه ... ديگه جرات نمی کنم از سر خزر رد بشم !

۴- حيف که ايشون اينجا رو می خونن مگرنه اين رو هم می نوشتم ...

۵- اين قسمت به علت عدم رعايت شئونات اسلامی تا اطلاع ثانوی ..... تعطيل می باشد !